اشاره
اين ياداشت، سرمقاله شمارهي شصتوپنجم مجله عدالت است. اگر ساختار و لحن و بياناش متفاوت است كمي، شايد دليل اين باشد كه در نشريههاي دولتي اين ديار نميتوان آنچيزي را كه بايد نوشت، خاصه مقالهاي را كه در خصوص آزادي بيان باشد...! به هر حال اميدوارم دوستان نظر منتقدانهي شان را دريغ نكنند...
آزادي بيان و مباحث پيرامون آن در ديار ما به ويژه در اين پنج/ شش سال آنقدر نقل محافل سياسي/ روشنفكري و به ويژه اصحاب مطبوعات بوده كه نوشتن در اين خصوص را به راستي كه گاه تكراري مينمايد. اين كه آزادي بيان چيست و چرا اين آزادي نسبت به ساير آزاديها مهم است، اين كه آزادي بيان ركن اساسي دموكراسي است، اين كه در افغانستان آزاديها به ويژه آزادي بيان جدي گرفته نميشود و در نهايت اين كه حكومت افغانستان در چند سال گذشته به امور از اين سان دخالت كرده و دهها انگاره ديگر كه پرداختن به هريك از آنها مناقشات زيادي را در پي داشته و دارد.
مدافعان آزادي بيان اما بيشتر از همه بر اهميت اين آزادي تاكيد كردهاند، اين كه چرا آزادي بيان مهم است و چرا بايد آن را جدي گرفت و چگونه و از چه راهي بايد به تحقق ارزشهاي ناشي از آن دست يافت. در دفاع از آزادي بيان اما دلايل متعدد اقامه شده است كه از آن ميان سه دليل از همه مهمتر بوده اند، اين كه اولاً آزادي بيان اساس جستوجوي حقيقت است، ثانياً آزادي بيان يكي از عناصر بنيادي دموكراسي است و ثالثاً آزادي بيان يكي از آزاديهاي است كه تاثير تعيين كنندهي بر اصل كرامت انساني و آزاديهاي فردي و بهرورزي انسانها دارد.
اين سه دليل عمده اما با توجهات گوناگون همواره مورد تحليل و تبيين مدافعان آزادي بيان قرار گرفته است. مدافعان آزادي بيان همواره سعي داشتهاند كه حكومتها نتوانند برگفتهها و نوشتههاي آناني كه چيزي براي گفتن و نوشتن دارند كنترل داشته باشند، به زعم آنان اجازه حكومتها و دست داشتن آنها بر موارد از اين سان خطرناك دانسته شده است. ولي روي همرفته عموماً موافقت وجود دارد كه بيان بايد مشمول بعضي حدود باشد. بحثها و جدلهاي كنوني پيرامون آزادي بيان امروزه بيشتر مربوط به همين حدود ميشود، اين كه حدود آزادي بيان كداماند و اصول آزادي بيان عبارت از چيست، اين كه بيان ممكن همواره و در همه جا كمك كنندهي حقيقت نباشد، اين كه بيان گاه گداري و تحت تاثير شرايطي ممكن زيانبار باشد. پاسخ به چرايي و چگونگي اين دغددغهها را در واقع همان سه دليل پيش گفته، جستوجوي حقيقت، كمك به دموكراسي و تحقق ارزشهاي فردي و همچنان چارچوب قانوني مشخص دولت/كشورها بر مينمايد كه مجال پرداختن به چندوچون آن در اينجا وجود ندارد.
اصل نزدهم اعلاميه جهان حقوق بشر كه ناظر بر بحث آزادي بيان است، ميگويد كه: «هر فردي آزادي عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است كه كسي از داشتن عقايد خود بيم و نگراني نداشته باشد و در كسب و در يافت انتشار اطلاعات و افكار، به تمام وسايل ممكن نياز و بدون ملاحظات مرزي آزاد باشد.» ميبينيم كه اعلاميه جهاني حقوق بشر به بيان آزاد و حتا بيحدومرز افكار و انديشهها و نشر آنها نظر دارد و اين اصل شامل آزادي پيش از بيان نيز ميگردد آنجا كه ميگويد هيچ فردي نبايد از داشتن عقايد و انديشه خاص ترس و اضطراب در دل داشته باشد.
قانون اساسي افغانستان اما در اصل سيوچهارم اشعار ميدارد كه: «آزادي بيان از تعرض مصوون است. هر افغان حق دارد فكر خود را به وسيله گفتار، نوشته، تصوير و وسايل ديگر با رعايت احكام مندرج اين قانون اساسي اظهار نمايد، هر افغان حق دارد مطابق احكام قانون، به طبع و نشر مطالب بدون ارايه قبلي آن به مقامات دولتي، بپردازد. احكام مربوط به مطابع، راديو و تلويزيون، نشر مطبوعات وساير وسايل ارتباط جمعي توسط قانون تنظيم ميگردد.»
حدود آزادي بيان در اين ماده قانون اساسي به احكام اين قانون محدود شده است، شرح و بسط ماده مذكور اما به تنظيم قانون ديگر واگذاشته شده كه برايند آن قانون رسانههاي همگاني است، اصل چهارم قانون رسانههاي همگاني مشعر است كه: «هر شخص آزادي فكر و بيان را دارد. طلب، حصول و انتقال معلومات، اطلاعات و نظريات در حدود احكام قانون بدون مداخله و محدوديت از طرف مسوولين دولتي، شامل اين حق است، اين حق دربرگيرنده فعاليت آزادي وسايل پخش، توزيع و دريافت معلومات نيز ميباشد، دولت آزادي رسانههاي همگاني را حمايت، تقويه و تنظيم مينمايد، هيچ شخص حقيقي يا حكمي به شمول دولت و ادارات دولتي نميتواند فعاليت آزاد رسانههاي خبري و معلوماتي را منع، تحريم، سانسور و يا محدود نموده و يا طور ديگري در امور نشرات رسانههاي همگاني و معلوماتي مداخله نمايد، مگر مطابق احكام اين قانون.»
قانونگذار افغانستاني در اين دو ماده قانون به دارزگوييها و جملههاي پر طمطراق صرف بسنده كرده و حدود آزادي بيان را محدود به چارچوب قانون ساخته، چهارچوب قانوني معين اما مبهمي كه اگر قانونگذار ما به طور واضح و مشخص آن را بيان ميكرد، اين حدود مشخص قانوني به طور قطع به توسعه آزادي بيان و كشف حقيقتهاي بيشتر و فراگيري دموكراسي و آزاديهاي فردي ميانجاميد.
سوكمندانه در هيچ يك از مادههاي قانون رسانههاي همگاني به طور مشخص گفته نشده است كه بيان چه نوع تفكر و انديشه و بيان و اظهار كدام عقيده در واقع منافي احكام قانون رسانههاي همگاني شمرده ميشود و حدود بيان انديشه و اظهار عقيده و بر عكس خواندن، ديدن و شنيدن چه نوع انديشه و پخش و نشر كدام عقيدهاي در واقع ناقض و يا نافي احكام قانون بهشمار ميرود؟ فقره پنجم ماده دوم قانون رسانههاي همگاني كه ناظر بر اين دغدغهها است ميگويد: «رعايت اصل آزادي بيان و رسانههاي همگاني مسجل در اعلاميه جهاني حقوق بشر با نظرداشت دين مقدس اسلام» باز هم از آنجايي كه اعلاميه جهاني حقوق بشر به آزادي انديشه و بيان بي حدو مرز تاكيد ميكند و دين اسلام بر امور از اين سان حدود خاص قايل است، فقره مزبور هم نميتواند دغدغهاي حدود قانوني مشخص براي آزادي بيان و اظهار عقيدهي افراد را در افغانستان مشخص نمايد.
بحث بر سر اين نيست كه قانون اساسي و قانون رسانههاي همگاني ما چرا حدودي براي آزادي بيان و عقيده وضع كرده است، بحث ما بر سر اين است كه حدود مفروضي كه براي آزادي بيان در قوانين پيشبيني گرديده چرا مبهم و در برخي موارد نا مشخص است. هر چند كه عدهاي خواست ضمني آزادي بي قانون و بي وحدومرز براي انجام هر كار، آزادي گفتن، نوشتن و عمل كردن بر پايه همه چيز مجاز را آزادي بيان گفتهاند، ولي چنانچه پيشتر گفته شد موافقت عمومي بر حدود معين آزادي انديشه و بيان وجود دارد كه در صورت تشخيص آن بدون شك آزادي مذكور توسعه مييابد.
در افغانستان كسي كه قلم به دست ميگيرد و از جانش براي آن جوهر ميسازد، حاصل چند كلمهاي است در حوالي ناسزا و گفتارهاي پريشان و بي ربطي كه بسيار كم ميتوان نام انديشه و فكر را بر آن گذاشت. در اين ديار براي گفتارهاي روز مره آزادي بي حد و حصر وجود دارد و هر كس هرچيزي كه دلش ميخواهد ميگويد؛ اما زماني كه پاي انديشه و بيان آراي بنيادي و فلسفي به ميان ميآيد، اگر چند كه آراي از اين سان وجود خارجي ناچيز دارند، آزادي بيان محدود ميگردد. بنابراين اگر دوباره برگرديم به اين سوال كه آزادي بيان چيست و حدود و ثغور آن كدام است، ناگزير براي استدلال از آن سه دليل عمدهي پيش گفته به ويژه دليل اول آن، يعني آشكار شدن حقيقت سود ميجوييم. بر فرض اگر ما اجازه داشته باشيم نظر خود را به صورت آزادنه بيان كنيم از برخورد اين نظريات عاقبت حقيقت آشكار خواهد شد، اما اگر جلو انتشار عقايد مختلف را سد نماييم، از كجا معلوم كه حقيقت اشتبا، به عنوان يك حقيقت تمام عيار پذيرفته نشود؟ از اين روي استدلال مزبور را ميتوان به عنوان يك استدلال نسبتا قوي براي توجيه آزادي بيان در نظر گرفت. سوال ديگري اما پيش ميآيد كه وقتي دفاع از آزادي بيان و بيان آزاد تفكر و انديشه به دريافت حقيقت انجاميد، از كجا معلوم كه حقيقت بهدست آمده، حقيقت واقعي است و چه تضمين وجود دارد بازهم كه بيان عقيده و آزادي براي ابراز انديشه پيامد زيانباري در پي نداشته و به بي نظمي نيانجامد؟
بحث بر سر زيانمندي آزادي بيان را در هر نظام سياسي حدود قانوني آن تعيين ميكند و استدلالي هم كه در زمينه وجود دارد اين است كه نبايد هر قاعدهاي ناظر بر بيان را محدوديتي بر آن دانست. آيين نامههاي داخلي مجالس قانونگذاري براي اين استكه مذاكرات تابع نظم و قاعده باشد نه براي تحديد آزادي بيان. بنابراين هر چند كه تعيين خطوط مرزي براي آزادي بيان كار دشواري است، ولي بازهم اگر قانون گذاران افغانستاني كلي گوييهاي مرسوم را كنار ميگذاردند و حدود آزادي عقيده، انديشه و بيان را تا اندازهاي واضح ميساختند، طبيعي بودكه در آن صورت ما به حقايقي كه در بسيار موارد كمك كنندهي حال و وضع كنوني كشور ما باشد، دست مييافتيم و زمينه را براي تحديد آزاديبيان تحت عنوانهاي مختلف از جمله ارزشهاي دين اسلام آماده نميساختيم.
ارزشهاي ديني به ويژه ارزشهاي دين اسلام متعدداند، چه بسا كه بيان بسيار از چيزها اصولاً به توسعه ارزشهاي مزبور ميانجامد. قانونگذار افغانستاني بايد مشخص ميكرد كه اولاً ارزشهاي دين اسلام كدام ارزشهاي هستند و ثانياً بيان چه طرز تفكر و انديشهاي، منافي اين ارزشها بهشمار ميآيند و ثالثاً حدود آزادي بيان در چارچوب قوانين در چه محدوده قرار دارد. محدود كردن آزادي بيان به مفهوم كلي دين اسلام، برداشتها و تفسيرهاي را در پي دارد كه آن برداشتها و تفسيرها به نظر نگارنده نه بهنفع اسلام است و نه به نفع آزادي بيان. بنابراين در پايان ياد آور ميشويم كه قانونگذاران ما سعي كنند قوانين را وضع نمايند و زبان و واژگاني را در تهيه و تنظيم آن برگزينند كه زبان و واژگان به كار رفته در آن توجيه گري و تفسير پذيري كمتري در پي داشته باشد.